تبليغاتX
دختر تنها
به خانه دختر تنها بدون عشق خوش آمدی عزیز

دلم ، همسایه اش را دوست دارد .

و حتی ، سا یه اش را ، دوست دارد .

تمام من ، نگاه خسته ا و ست.

تمام هستی ام ، دلبسته

ا و ست.

دلم ، همسا یه ای دارد قد یمی.

عز یزی سنگدل ، امّا صمیمی.

تمام آبی در یا ، نگا هش.

شبی خفته ، به چشمان

سیا هش.

شب از احساس او ، لبر یز

می شد.

زمستان با دلش ، پا ییز می شد.

و لی افسوس !

و لی افسوس ، میل دیگری داشت.

میان سینه ام ، بذر غمی کاشت.

نگا هش ، بی و فا یی کرد با من.

دلش ، قصد جدایی کرد با من.

شب از نیمه گذشت و ، ماه گم شد.

به سمت چشمهایش ، راه گم شد.

کسی که عشق را ، در قلب من کاشت.

زبان با ما و دل ، با دیگری داشت.

همان که زندگی را ، برده از یاد.

تمام هستی ام را داد ، بر باد.

حضورش ، مایه آرا مشم بود.

نگاه خسته او ، خوا هشم بود.

و لی افسوس و افسوس و افسوس...
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط نازنین مریم  | 

لا که راز خدایی خدا کند که بیایی
تو نور غیب نمای خدا کند که بیایی
شب فراغ تو جانا خدا کند که سراید
الا که هستی مایی خدا کند که بیایی
چو از خدا ست وجودت ثبات دهر زجودت
نه جایی و همه جایی خدا کند که بیایی
 
باز شد فصل بهار         آن گل رعنا نیامد
باز شد صبح جمعه       یوسف زهرا نیامد
دوباره دلم تنگ گرفته....
 

اي كاش شام كوچه غربت  سحر  شود!


خورشيد  گل  كند،  همه  جا  باختر شود


ما مانده ايم  و  فرصت  يك  انتظار  سبز


باشد   به   يمن   آمدنش   سبزتر   شود


اينجا   تمام   پنجره ها   چشم  بسته اند


بن بست   آمديم،   دري   باز   اگر  شود!


يخ    بست    اگر    اميد     تمام   زمينيان


بگذار  تا  كه  سينه   ما   شعله ور   شود


گفتند:    با    دعاي   فرج    زود   ميرسي


آمين   بگو   كه   شور   دعا   كارگر   شود


ماييم   و   انتظار   همين   صبح   رو به رو

تو که دل می بری با یک نگاهی           نگاهی هم به ما کن گاهگاهی

اگر هم خود نمی آئی عزیزا                به سوی خود مرا بنمای راهی

تو که بیگانه را هم می پذیری             بده یک گوشه هم ما را پناهی

 به هر جا  بشنوم نام  نکویت              بشوقت می کشم ازسینه آهی

 سر عصیان ندارم گرچه مولا                زمن سر می زند گاهی گناهی

 نگردانم از این در رو به سوئی             تو را خواهم بخواهی یا نخواهی

تقدیم به تمام بی قراران صبح جمعه

 

بازم یه صبح جمعه               با یک دل شکسته

بازم اسیر عشقت                سر راهت نشسته

یابن الحسن کجایی              فریاد از این جدایی

هر جمعه چشم گریان          با یاد تو نشستم

شاید که لحظه ای من          روی تو را ببینم

این جمعه هم نیامد              محبوب و دلنوازم

جانم فدایت ای گل               مولای چاره سازم

آخر یه صبح جمعه                از تو خبر میاره

وقتی که تو بیایی                اون روز من بهاره

تنگ غروب جمعه                 از غم دلم می گیره

مولا اگر نیایی                     عاشق بی تو می میره

یابن الحسن کجایی             فریاد از این جدایی

 

غروبهای جمعه خیلی دلگیره می دونید چرا؟

چون دیگه چشم انتظاری ثمر نداره


اي كاش شام كوچه غربت «سحر» شود!

 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط نازنین مریم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط نازنین مریم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط نازنین مریم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط نازنین مریم  | 

بازم نيومدي...

عاشق و مجنونت شدم
ناخوانده مهمونت شدم
کلي پريشونت شدم
اما بازم نيومدي
قهوه فنجونت شدم
شمعه تو شمعدونت شدم
خاکه تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدي
برفه زمستونت شدم
رسوا و حيرونت شدم
چيک چيکه ناودونت شدم
اما بازم نيومدي
آفتاب و بارونت شدم
اشکاي لرزونت شدم
عطره گلابدونت شدم
اما بازم نيومدي
ماهه تو ايونت شدم
خراب و ويرونت شدم
گله گلستونت شدم
اما بازم نيومدي
سه ماه تابستونت شدم
الوند و کارونت شدم
دشتاي ايرونت شدم
اما بازم نيومدي
دنا و هامونت شدم
نزديکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم
اما بازم نيومدي
خادم و دربونت شدم
اسيره زندونت شدم
گلابه کاشونت شدم
اما بازم نيومدي
يه جوري مديونت شدم سنگه خيابونت شدم
راهيه ميدونت شدم
اما بازم نيومدي
تو سختي آسونت شدم
تو دردا درمونت شدم
ناجيه پنهونت شدم
اما بازم نيومدي
لباس و سامونت شدم
سارقه ايمونت شدم
چشماي گريونت شدم
اما بازم نيومدي
لباي خندونت شدم
گشنه شدي نونت شدم
آبه فراونت شدم
اما بازم نيومدي
هميشه ممنونت شدم                                    
من ني چوپونت شدم
آب تو بيابونت شدم
اما بازم نيومدي
شعرايه ارزونت شدم
عمري غزل خونت شدم
تسليمه قانونت شدم
اما بازم نيومدي
گشنه مژگونت شدم
هلاکه چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما بازم نيومدي...

مگذار كه ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد
اين حقيقت است كه از دل برود هر آنكه از ديده رود
اين حقيقت است كه از دل برود هر آنكه از ديده رود

بيا برگرد تا خونه از عادتت سير نشده
تا نگام با يك نگاه تازه درگير نشده
بيا تا اومدنت دير نشده دلها دلگير نشده
تا هنوز فاصله‌مون جوونه و پير نشده
آخه شبها جاي خواب تو چشام درياي آبه
ساعت ديواري از وقتي كه رفتي توي خوابه
هنوزم عكس من و تو روي ديوار توي قابه
نامه‌اي كه گفته بودي من نخوندم هنوزم لاي كتابه

بيا برگرد تا خونه از عادتت سير نشده
تا نگام با يك نگاه تازه درگير نشده
بيا تا اومدنت دير نشده دلها دلگير نشده
تا هنوز فاصله‌مون جوونه و پير نشده
آخه شبها جاي خواب تو چشام درياي آبه
ساعت ديواري از وقتي كه رفتي توي خوابه
هنوزم عكس من و تو روي ديوار توي قابه
نامه‌اي كه گفته بودي من نخوندم هنوزم لاي كتابه

بيا برگرد تا خونه از عادتت سير نشده
تا نگام با يك نگاه تازه درگير نشده
بيا برگرد تا خونه از عادتت سير نشده
تا نگام با يك نگاه تازه درگير نشده

دل من چشم به در دوخته بود

با خود عشق در آميخته بود

چون ترا ديد دلم ، فكر نكن

برگزيد از دم اول دل تو

روي تو آتش سرخي برافروخته بود

دل من غافل از اين عشق نبود

همه عمر دلم سوخته بود !

گر چه دير آمدي از دور ولي

دور شد عاقبت از من دل تو

سر بي مهر و دل غافل تو

من دگر ماندم و يك آتش ناب

شب تنهايي ، سكوت و اضطراب

يك سؤال از روز اول داشتم

اين نگاه شعله افكن آتش يك عشق بود؟

يا كه باطل بذر عاشقي كاشتم؟!

تو كه رفتي حيف ! انديشه هايم سوختند

قفل خاموشي به لبهاي دل من دوختند

من كه گفتم من نبودم روز اول در پيت

اين تو بودي كه سؤالي داشتي در چهره ات

عشق هم اكنون خيالي باطل است

واژه ديگر اضطراب اين دل است

عاشقي هم فرصتي بود و گذشت

دل خوشي ديگر نمي آيد بدست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط نازنین مریم  | 

خدافظ همه دلبستگي ها
خدافظ همه ضعفها
خدافظ همه ناراحتي ها
خدافظ همه عرق سرد کردنها
خدافظ همه مردن و زنده شدنها
خدافظ همه شبهاي زندوني
خدافظ همه ديروزهاي باروني
اگر کسي سراغم رو گرفت
بگيد: ديشب اسبابشو جمع کرد و رفت

حتی یک لبخند مصنوعی نیز می تواند زیــــــــــــبا باشد برای یک

دل تــــــــــــنها!!

من خیلی ها را می شناسم  که اینگونه دل خود را باخته اند!!!

خیلی ها را م شناسم که با رویاهای دورازدسترس زندگی می کنند!!!

من نیز ازهمین  جنسم ســــاده ام  می خوانی!!!

بــــخوان!!!

دیوانه ای  می دانی!!!

بدان اما نگو  تقلایم بیهوده است!!!

نمی دانم برایت چه بنویسم که از آن بهتر نباشد

 تا بفهمی نه تنها با مرور زمان علاقه ام نسبت به تو کم

 

 نمی شود

 

 بلکه هر روز آتش علا قه ام به تو  شعله ور تر می شود

 

وحالا هیچ نمی دانم وآنچه می فهمم این است که تاهمیشه همیشه

 

««دوستت دارم »»

 

بازهم هوابارانیست  ای کـــاش من هم مثل باران بودم

 

بی ریا وساده

 

ای کــاش می توانستم مانند کبوتران سفید درآسمان اوج بگیرم

 

وآرزوها وآرمان هایم را بایک  دنیا امید

 

به پرواز درآورم

 

ای کــاش مثل دریا بودم درست مثل دریا صبور وسخاوتمند

 

ای کــاش می توانستم مانند گل  پیام آور دوستی وجودت باشم

 

 وبگویم

 

««دوستت دارم »»

 

دلــم برات تنگ شده جــونم

 

خــدا جونم«خــدای خـوبم»» دوست دارم

 

خـــدا جونم  منو به آرزوهام برسون

 

خــدای خوب ومهربونم  خیلی دوست دارم

 

هیچ کس رو به مـهربونی تو هیچ وقت پیدا نمی کنم

 

منویاری کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط نازنین مریم  | 

 

یاد آن روز که در سینـــــه ام آشـــــوب نـبود

از غـــم روی تو ایـن حنجــره مصـلــوب نبود

عشق در دیده تو بهتر از این معنـی داشت

دیگـری در نظــرت این همــــه محبـوب نبود

حنجره مصلوب

چشمت از هر نظرم معنی خود می فهمید

احتیـــاجـی به چنــیـن نامــه مکـــتوب نبود

روح ســــرزنده مـن شــــاهد پیـــــروزی بـود

ز جفـــاکــــاری تو مــــــرده و مضــــروب نبود

آسمـــان آبـی و مـهتـــاب چــه نــورانی بود

شهـــــــر امیــــــد  بلادیده ومخـــــــروب نبود

نازدردانه مــن دل به ســـــلامــــم مـــی داد

به نگـــــــــاه دگــــران واله و مجــــذوب نبــود

حنجره مصلوب

یاد آن همـــــدمی و یاد ســـــلام تو  بخـــیـر

و دمی را که دلــــم این همـه مـغـلـــوب نبود

 

از عشوه و ناز تو شکستــــم ٬ چه کنـم ؟

حالا تـو بتی و بت پـرستــــــم ٬ چه کنـم ؟

مـن بـاخته ام به راه عشـقت همه چیـــز

جـز مهر تو نیست توی دستم ٬ چه کنـم ؟

این عشق تــــو از پـــــــای درآورد مــــــرا

در کــنـــج غــــم آباد بـیـــــــــاورد مــــــرا

بـه بـه تـو چـه بـا معـــرفتـی محبـــوبــم !

نــــاز تـــــو هـــــــــــزار درد آورد مـــــــــرا

معـنی غـــم و غصـــه نمیــــدانی ٬ حیف

از نـامــه مــن عشـق نمیــخـوانی ٬ حیف

حالا که به شهـــر ما بهـــار آمـــده است

مــن در پـی تو ٬ ولـی تو پنهــانی ٬ حیف

از بس کـه تــو معــــرفت نداری ٬ مــــردم

صـــد گر یـــه به ز یـر چتــــر بــاران بـــردم

از بس کـــه ز خاطــــرت فرامـوش شــــدم

بیجان شدم ٬ افسرده شدم ٬ پـژمـــــــردم

تـو از دل مـن نمیـــروی  مــن چـــه کنـــم ؟

مهـــرت ز  ســرم نمیـبری مـن چـه کنــم ؟

انگـــار  الی الابـــد  تـو با مــــن هســـــتی

تـو عشق منـی ٬ جان منی ٬ من چه کنـم کبوترها واژه های خوبحنجره مصلوب

بعـــد از ایـن حــرف دلـــم این است :" من بـد میشوم "

بـی خیـال هــــر چـه خـوبی هسـت" من بـد میشوم "

از نگـــــاه خـــود مــن و از ذهــــن خـــود یــــاد مـــــــرا

چون کـه بیـــرون کــرده ای دربـست " مـن بـد میشوم "

چون کــه از بــی اعتنـــایی هــای چـشـمـانـت به مـن

گـــریه در چشمــان من بنشست " مـن بــد میشوم "

مهــــــربانــی ٬ عاشـقــی ٬ خـوبی هــــمــه از آن تو

با دل و چـشــــم و زبـــان و دسـت " مـن بـد میشوم "

نه من عــاشــق مانده ام ٬ نه این دلـــم بیمار عشق

دیگـــر آهـــــو از کمنــدت رســـت " مـن بـد میــشوم استاد فرشچیان

چشمان تو سـرمنــزل امیـــد من اسـت

منظـومه پر زهـــره و ناهیــــد مـن است

گــوینـــد کـه روزی تـو مـــی آیــی از راه

آن روز خوش آهنگ ترین عید من است

****

از عبور عشق روحت سبز باد

 

 آخــــر هـــــر آرزویت سبـــز باد

 

عطـــر گلهــای جهان تقدیم تو

 

ردپای هــر عبـــورت سبـــز باد

 

باد بر خلوت من میرقصید

آفتاب از گذر دهکده پایین میرفت

 

لیــلای نـاز مـن

 

حالا که از جنـون

 

بـر جـان خستـه مـن

 

رنـگ عـاشقی است

 

.....

 

بـاران اشک را

 

ازدیـده ام ببیـن

 

شـایـد که انـدکی

 

بر زمهــریــر خـانـه چشمـت

 

اثـر کند ...

آن ص

بــاز مـــن و قــصــــــــــــه ابــــروی تـو

حــــال و هــــوای رخ نیــکـــــــوی تــو

وای بـجـــــانم شــــــرر افکنــــده بـــاز

شــور و شــــر سلــســـلـه مــوی تــو

بــاز شب افـــــروز خیـــــالـم شـــــدی

ای همـــه مـدهــــوش گــــل روی تــو

ناوک چشمـــــان تو خـــــوابــــم ربــود

مـــانــده ام از عشق ســـر کــــوی تو

دل همــه شوقی است به دست نگاه

جـان همه عشق است به گیسوی تو

نغـــمــــه عشــق است ز دلــــداده ای

در بــر احســـاس خــوش خـــوی تـــو

دای بودن

آمد اما نفسش گرم نبود

روحش از خنجر تنهایی بی زخم نبود

هدیه از دست نگاهم برداشت

تابساطی از مهر

روی تنهایی آن باز کند

هر چه دارد همه در دامن آواز کند

با نگاهش پرسید :

‌« رقص پروانه کجاست ؟

و چرا صد روز است

که پرستویی بر شاخه بید لیلی

وسط باغچه ما تنهاست؟ »

نفسش گرم نبود

به نگاه سرد لعبتکی

هیچ سرگرم نبود

خوبتر میدانست

از زمین خاک به همراه نداشت

در دلش خارو خسی راه نداشت

به گمانم که بجز عاطفه وسواس نداشت

....

فرشی انداختم اما ننشست

دردها را خندید

شیشه بغض من از طعنه این خنده شکست

اشک بر گونه مهتاب نشست

ساعتی هیچ نگفت

لحظه هارا میدید

درد را ژرفتر از شاعر ها میفهمید

از کنارم رد شد

سبز ٬ آرام ٬  به پهنای صداقت آبی

بهتر از خرمن گیسوی شب مهتابی

گام بر جاده دانایی خود بر میداشت

و دلش تنها بود

و میان همه خاطره هایم گم شد

...

رفت

اما نفسش گرم نبود

خواب در چشم دل من میدید

بیشتر میفهمید

و به همراه نبرد

آرزویی که تبرک میکرد

و چه راحت خندید

که بمان این سو تر

خاکیان را به زمین ماندن و تنها بهتر

رفت

انگار دلش تنها بود

و میان همه خاطره هایم گم شد

.....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط نازنین مریم  | 

عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست

 

عشق آن است كه يكي براي ديگري چتر شود

 

وديگري هيچ وقت نفهمد كه چرا خيس نشده

 

در میان آن دشت ،بر کناره آن جویبار بلورین،قفسی دیدم که دستان ماهری آن را به هم بافته بود. در گوشه ای از آن گنجشکی مرده افتاده ، و در کنجی دیگر ظرفی که آب آن خشکیده و ظرف دیگری که دانه هایش تمام شده بود .
حس غریبی بر وجودم مستولی شده بود. با دقت گوش فرا دادم. گویی پرنده مرده و آوای جویبار را پندی در میان نهفته بود که ژرفای وجود را خطاب قرار میداد و دل را به سخن می آورد.
لختی اندیشیدم و دریافتم که آن گنجشک بینوا ، در حالی از تشنگی هلاک شده که بر کناره جویباری قرار داشته ، و در حالی تسلیم گرسنگی گردیده که در دل دشت_مهد زندگی و حیات_بوده است، همچون ثروتمندی که در کنار گنجینه هایش زندانی شده و در میان طلاها، از گرسنگی مرده باشد.
اندکی بعد ،ناگهان قفس را دیدم که واژگون گردید و همچون کالبد بلورین و شفاف یک انسان به نظر آمد. پرنده مرده نیز به یک قلب تبدیل شد . قلبی که از زخم عمیق آن ، خون سرخ رنگی میچکید. آنگاه صدایی شنیدم که به همراه قطره های خون ، از زخم برون می آمد و چنین میگفت : من ، همان دل آدمی هستم که در بند مادیات گرفتار شده و قربانی قوانین انسان خاکی گردیده ام ، آن هم در میانه ی دشت زیبایی ها و بر کناره ی سرچشمه حیات .
من در قفس قوانینی که انسان برای به بند کشیدن احساسات مقرر کرده، اسیرم.
بر گهواره زیبایی های آفرینش و بر آستان عشق ، رها شدم و جان سپردم، زیرا از میوه های آن زیبایی و از نتایج این عشق ، محروم مانده بودم .هر آنچه که به آن علاقه مند بودم ، در ذهن آدمی عیب و ننگ به شمار می آمد  ، و هر آنجه طلب می کردم ، در پندار او پستی شمرده می شد.
من دل آدمی ام که در تاریکی سنت های جامعه به بند کشیده شدم و ضعیف گشتم ، به زنجیر پندارهای موهوم گرفتار گشتم به جان آمدم ، در زوایای جهل تمدن رها گشتم و به پایان رسیدم ، در حالی که زبان انسانیت بند آمده بود و دیدگان خشکیده اش ، لبخند می زد.
این عبارات را شنیدم و این واژگان را یه همراه قطره خونی که از آن دل زخمی برون می جست ، دیدم.اما لحظاتی بعد ، دیگر نه چیزی دیدم و نه شنیدم ، زیرا به جهان واقع بازگشته بودم.
 

 

ای همه ی کسانی که که در راه های پراکنده سرگردان شده و در بیابان باورهای متضاد سرگشته مانده اید! ای آنان که آزادی انکار را از قید و بند سر نهادن، برتر یافته اید و تمثیل سرکشی را از خردورزی پیروی آسان تر دیده اید ، بیایید و زیبایی را آیین خویش گیرید و آن را الهه خود شمارید که زیبایی، در کمال آفریدگان ، متجلی است و در نتایج اندیشه ها ، متبلور!
کسانی که دین فروشی پیشه کرده و در کشاکش آزمندی و اشتیاق عاقبت به خیر درمانده اند ،واگذارید و خدای زیبایی را باور کنید ، که زیبایی سزآغاز نیک اندیشی زندگانی و سرچشمه عشق و نیک روزی است.
پس آنگاه به پیشگاه او توبه آریدکه اوست نزدیک کننده ی دل هاتان به بارگاه معشوقه احساس، و تربیت کننده جان هایتان در آستان طبیعت، مهد زندگانی.
هان!  ای کسانی که در تاریکی زیاده گویی ها ، گم گشته و در ژرفای پندارهاغرق شده اید!دریابید که در دل زیبایی ، حقیقتی شک بر انداز و تردیدسوز نهفته، و نوری چاره ساز و جهان افروز پنهان شده است.
در بیداری بهار و دمیدن سپیده دم، درنگ کنید که زیبایی، بهره درنگ کنندگان است. به نغمه پرندگان ، خش خش برگها و شرشر آبشار گوش سپارید، که زیبایی،نصیب شنوندگان است. آسودگی کودک ، تحمل جوان؛ نیروی میانسال و فرزانگی پیر را نیک بنگرید، که زیبایی از آن بینندگان است.
بر نرگس مست دیدگان، گل سرخ گونه ها، و غنچه های نیمه باز لب ها ، غزل سرایید، که زیبایی، غزل سرایان را بزرگ می دارد.
پیکر را معبد جمال و دل را قربانگاه عشق سازید.
ای کسانی که آیه های زیبایی بر آنان فرود آمده هلهله کنید و شادمان باشید که شما را نه هراسی خواهد بود و نه اندوهی.

دوستم داشته باش
 که تو را می خوانم، که تو را می خواهم.
 دوستم داشته باش
 که تويی در نگهم، تو نوايم هستی
 که تويی بال و پرم، لمس و انگشت هستی.
 دوستم داشته باش.

 چون تو را می يابم، آســــــــمان فرش من است
                           رود ســـــــرمست من است.
 من تو را می جويم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پويم
 شــــادم از اين پويش، مستم از اين خواهش.

 گر دمی بی تو شوم
 آن دم گرم مرا، بازدم شايد ســــــــرد!

 آه اگر پلک زنم
 نکند محو شوی!
 آه اگر گريه کنم
 نکند پردهء اشک، نقش زيبايت را اندکی تيره کند!
                                                                                                                    
 از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من
 از شبی در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم.

 آه، آن شب نرسد
 يا اگر خواست رسيد، من به آن شب نرسم

عشق يعني سرزمين پاك من عشق يعني

        لحظه بيداد من عشق يعني ليلي و مجنون

       شدن عشق يعني وامق و عذرا شدن عشق

      يعني مسجد الاقصي من عشق يعني كودك

 فرداي من عشق يعني كلبه دل ساختن در قمار

     زندگي جان باختن عشق يعني چشمهاي پر ز

 خون درد و غم يكجا بهم آميختن عشق يعنی

 دردهاي بيشمار گريه كردن, سوختن, افروختن

 عشق يعني كعبه اسرار من عشق يعني مخزن

 الاسرار من ...

دلم گرفته است...میخواهم بگريم اما اشك به ميهمانی چشمانم نمی آيد

تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتی بگريزم

 اما پا هايم مرا ياری نميكنند . مانند پرنده ايی در قفس زندانی گشته ام 

 از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعی زندگی را بچشم  

 چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم 

 چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ی دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم 

 ولی افسوس آن كلمه كه مرا به زندگی اميدوار می كرد حال به فراموشی

. سپرده شد و جايش را تحقير گرفت

 

آرام باش، آرام باش

تو خدا را داری

آن حقيقت، آن يگانه، آن هوادار شبانه

آرام باش، آرام باش

تو خدا را داری

آن معبود، آن پاکي، آن همه خوبی و احساس و بهار را داری

آرام باش، آرام باش

تو خدا را داری

پس نگو تنهايم، پس نگو بی ياور، بی يارم

تو خدا را داری

يعنی عشق، معبود، سنگ صبور دل من، دل تو

پس خموش

ما خدا را داريم....

خداوندا به من فرصت رسيدن به روياهايم را بده. نمی خواهم مرداب باشم. مرا دريائی کن.

برو ای سرزنش گر رها کن مرا،ای کسی که سرزنشم میکنی.

 تو را به عشقی سوگند میدهم که روحت را با روح محبوبت یگانه ساخته است، تو را به آن حقیقت قدسی سوگند میدهم که روح تو را به مهر مادری پیوند داده و دلت را از عشق سرشار کرده است، رهایم کن.

 برو و دل گریانم را به حال خود بگذار.

 بگذار در دریای رویاهایم کشتی برانم، تا فردا صبر کن، زیرا فردا آزاد است تا درباره من تصمیم بگیرد.

 دلی کوچک دارم که در سینه ام زندانیست.

 می خواهم بیرون بیاورمش، در کف دستانم بگیرمش و رازهایش را تماشا کنم.

 با تیرهای زهرآگینتان دلم را هدف نگیرید،مبادا بهراسدو بمیرد پیش از آن که خون رازهایش را بر آستانه ی محراب ایمانش بریزد.

دلم را از عشق و زیبایی سرشته اند.

 خورشید در حال دمیدن است و پرندگان آواز سر داده اند. گل ها رایحه ی خودرا در هوا پراکنده اند.

 می خواهم خواب را در شط شب بشویم.

 پس مرا در حصار سرزنش هایت زندانی مکن.

 ای سرزنشگر! مرا پند مده، زیرا رنج ها دلم را گشوده اند، اشک ها نگاهم را شسته اند و خطاها زبان دل ها را به من آموخته اند.

 «وجدان من درباره من حکم میکند،اگر بیگناه باشم حامی من است و اگر گناهکار باشم، مجازاتم خواهد کرد.

 بگذار بروم. راه ها را گل ها پوشانده اند و عطر خاک باران خورده مشام جانم را می آکند.

 من به سرزنش تو نیازی ندارم، شکوه خداوند ظرف دلم را پر کرده است.

زمین خانه من است. من شهروند جهانم. همه آدم ها خواهران و برادران من اند.

 برو ای سرزنشگر! برو و مرا به حال خویش رها کن.

 برو بگذار دمی با دل خویش نجوا کنم.

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی که درون خانه آيی

من هرگز نخواهم مرد در سنگینی شب ،

 وقتی همه به خواب میروند،

 من بر میخیزم، آه میکشم و میخوانم. من همیشه بیدارم.

 افسوس!

 بی خوابی ، تاب و توانم را ربوده است.

 اما من عاشقم و عشق همواره تواناست.

 ممکن است خسته شوم، اما هرگز نخواهم مرد.

من موجم.

 ساحل قدرتمند، محبوب من است.

 من معشوق دلربای ساحل هستم.

این عشق است که من و ساحل را با هم یگانه کرده است.

 آنگاه ماه مرا از او دور می سازد.

 من مشتاقانه سوی ساحل می روم و با اکراه از او جدا میشوم.

من از افق های آبی می آیم تا نقره کف ها یم را بر طلای ماسه های او بپاشم. من عطش دل او را فرو مینشانم و او به صدایم لطافت می بخشد و آرامم می کند.

 سپیده دمان ، نغمه های عشق را در گوشش میخوانم و او مرا مشتاقانه در آغوش میکشد.

 شامگاهان ، ترانه های امید را برایش میخوانم و بر گونه هایش بوسه مینشانم.

 من بیقرار و پر شتابم و او آرام و رام است.

 آغوش گشوده او ، قرار دل بی قرار من است.

 چون جزر می آید ، من و او برای هم ناز میکنیم و وقتی میرود، من به پایش می افتم. پریان از اعماق بالا می آیند و بر بلندایم مینشینند و ستاره ها را تماشا میکنند.

عشاق می آیند و در کنارم نجوا میکنند و من تسکینشان میدهم.

چه بسیار بر سر صخره ها دست کشیدم و با لبخندی نوازششان کردم.

 چه بسیار غریق ها را بر دست گرفتم و به ساحل رساندم.

 من موجم.

پری های دریایی که موهایی بلند و چشمانی آبی داشتند در ساحل بازی می کردند که آب جسد جوانی را به ساحل آورد و در کنار آن ها نهاد. آن ها به جوان نزدیک شدند و نامه ای را در جیب روی قلبش بافتند.

 یکی از پری های دریایی نامه را خواند :

 « ای عشق نازنین من باز نیمه شب است. تنها مونس من در این لحظه های تنهایی اشک هاییست که به یاد تو بر گونه میریزم . هیچ چیز نمیتواند تسکینم دهد ، جز آنکه بازگردی و مرا در آغوش گرم خود بگیری . وقتی میرفتی ، چیزهایی گفتی و رفتی. هنوز طنین صدای قشنگت در گوشم میپیچد. گفتی که اشکهایت را نزدم به امانت میگذاری و روزی برای گرفتن آنها باز میگردی. نمیدانم چه بگویم، اما دلم را در این نامه میپیچم و برایت میفرستم. دلم درد دارد اما درد دلم را ، با عشق ، به شادمانی تبدیل میکنم. عشق، دل من و تو را تازه متحد ساخته بود و ما نفس خداوند را بر خود احساس میکردیم که تو رفتی و مرا تنها گذاشتی. آه ای محبوبم به حرفهای من گوش نده کسی که عشق کورش کرده و در تنهایی گم شده است. اگر عشق تو را در این زندگی به من نرساند ، بی تردید در زندگی دیگر تو را به من خواهد رساند. همیشه عاشقت میمانم»

پری های دریایی نامه را روی قلب آن جوان گذاشتند و سوگوارانه در نی لبک خویش دمیدند . آن هال به یکدیگر میگفتند :

 « آه انسان چه بی رحم است »

هی نشین غصه نخور رفته که رفته

                                          اگه دوست داشت نمی رفت اونی که رفته

هی نشین چشم به راه رفته که رفته

                                         اگه عاشق بود نمی رفت اونی که رفته

بی خیالش مگه چند سال تو جوونی

                                         بی خیالش مگه چند سال تو می مونی

بی خیالش اینا رسمه روزگار

                                        همشون کار خداست حکمتی داره

یاد حرفای قشنگش می دونم مثل یه داغه

                                        اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره

اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوستت نداره

                                         دیگه دست بردار عزیزم برو سوی عشق تازه

هیچکسی نمی دونه توی دلت چی می گذره

                                        حرفات اندازه ی کوه پر غروری  خیلی ساده

اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره

                                        اگه دوست داشت نمی رفت حتی واسه ی یه لحظه

 

گناهى كه تو را پشيمان كند بهتر از كار نيكى است كه تو را به خود پسندى وا دارد

نه، بی‌هوده تلاش می‌کنی، ای آن که عاشق‌ترين قلب‌ها را در سينه داری، عشق‌ات پاس داشته نمی‌شود... مجوی! جست‌وجو مکن!..
هيچ چيز اين جهان کامل نيست اين مغز و دل و دست و پا و چشم و دهان و ابرو متناسب نيست. که گفته بود اين قلب اين‌چنين عاشق و شيفته باشد و اين دست‌ و پا چنين چلمن و بی‌خاصيت؟ که گفته بود اين دهان از قلب فرمان بگيرد و اين دست و پا از مغز؟ که گفته بود اين چشم‌ شهلا نباشد و اين ابرو‌ کمان؟
که گفته بود اين مغز مصلحت‌انديش جبون اختيار را به کف گيرد و اين قلب را دربه‌در و منکوب کند؟
نه، اين قلب شايسته‌ی اين جسم زبون نيست تيزترين خنجرهای عالم را بر اين سينه زنيد تا عريان و خون چکان از اسارت اين قفس استخوانی رهايی يابد و مجرد و تنها فرياد برآورد:کيست آن که به تک تک سلول‌های شما آب و هوا و خون و غذا می‌رساند؟ کيست آن که در هر تپش‌اش فرسوده می‌شود تا شما را به باروبر نشاند؟ چرا چنين همه با هم متحد شده‌ايد تا اين خادم خاموش و تپنده را منکوب کنيد و به بند کشيد؟...
ای تلاع بی‌غبار! ای تندر خاموش! انتخابی در کار نبود اين بافت خاکستری مکار اين رگ و پی عليل انتخاب می‌کردند و من جز تپيدن به شوق رهایی چه می‌توانستم...

شب است و  ستارگان با نجوای دل انگیز سلطان آسمان آرمیده اند.

 

 شب است و نوازش نسیم، شکوفه های باغچه ی احساسم را خوابانیده است.

 

شب است و من حتی با لالایی ماه هم نمی خوابم و دیگر قصه های شبانه مادر بزرگ هم

 

دیدگان خسته ام را به آرمیدن تشویق نمی کند.

 

می خواهم گريه کنم...

 

گريه...

 

نياز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد           تو سر تا پا وفا بودی تو را من بی وفا کردم

وقتی فکر می کنم که به هر حال یک روز میمیرم, بر میگردم به

سالهای از دست رفته و از خودم بیزار میشوم. در این سالها چه

کرده ام؟.. به کجا رسیده ام؟.. آیا هر چه کرده ام و هر چه بوده ام

کافی بوده؟.. آیا به جائی که باید رسیده ام؟.......نه...........

اگر به همین منوال پیش روم باخته ام

باید به جائی برسم تا آرامش بگیرم

به جائی که برای آن آفریده شده ام

يارب  اين شمع دل افروز ز كاشانه ي كيست

جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه ي كيست

حاليا خانه برانداز دل و دين من است

تا در آغوش كه مي خسبد و همخانه ي كيست

باده ي لعل لبش كز لب من دور مباد

راه روح كه و پيمان ده پيمانه ي كيست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

باز پرسيد خدا را كه به پروانه ي كيست

مي دهد هركسش افسوني و معلوم نشد

كه دل نازك او مايل افسانه ي كيست

يارب ان شاه وش ماه رخ زهره جبين

درّ يكتاي كه و گوهر يكدانه ي كيست

گفتم آه از دل ديوانه ي حافظ بي تو

زير لب خنده زنان گفت كه ديوانه ي كيست
 

به جان پير خرابات و حق صحبت او

 كه نيست در سر من جز هواي خدمت او

بهشت اگر چه نه جاي گناهكاران است

بيار باده كه مستظهرم به همت او

چراغ صاعقه ي آن شهاب روشن باد

كه زد به خرمن من آتش محبت او

برآستانه ي مي خانه گر سري بيني

مزن به پاي كه معلوم نيست نيت او

بيا كه دوش به مستي سروش عالم غيب

نويد داد كه عام است فيض رحمت او

مكن به چشم حقارت نگاه در من مست

كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او

....حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط نازنین مریم  | 

 شب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط نازنین مریم  |